درباره عرفان و تصوف داشتم فکر می کردم . آنوقت ها که دبیرستان درس می
خواندم ، دانستن درباره اش برایم جذاب بود . این روز ها هم حال هوای سنت
دارم . با دوستانم بحث های جدی می کنم . روی فرش می نشینم . آخر حرف هایم
می گویم " ان شاء الله " ! کتاب هم نمی خوانم ! مدیریت دایره صندوق بانک
را با کتاب سعدی تمرین می کنم - آنجا که می گوید
ندهد هوشمند روشن رای/ به فرومایه کارهای خطیر
بوریا باف اگرچه بافنده
است/ نبرندش به کارگاه حریر
و با اربابان رجوع هم به سنت برخورد می کنم ،
آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری
به هر حال این کتاب ها سال های سال فرهنگ را شکل داده و بسیار دیده ام که
همین حرف ها به تنهایی جای استدلال را گرفته . خیلی از بزرگان در تصدیق
حرف هایشان از آن استفاده می کنند . مثلا منصور حلاج گفت ، انا الحق - که
او را گرفتند و روز اول بکشتند و دوم روز آتش زدند و روز سوم خاکسترش را
بر باد دادند یعنی عشق اینست - که کلی جنجال در تاریخ تصوف و عرفان درست
کرده و یکی گفته که خوب بوده و یکی گفته نه (مولانا سهره وردی در فلسفه
اشراق به منصور خرده گرفته که نتوانست منظورش را بگوید و به ابن سینا هم
خرده گرفته که حرف دهنش را نمی فهمیده و من نمی دانم که چرا سهره وردی را
گرفتند و سرش را زیر آب کرده اند )
اما این روز ها هم که به دور و
برم نگاه می کنم می بینم کلی از مردم بی خود و بی جهت کشته شده اند . چرا
که یکی ازمابهتران شب سنگین خوابیده و خواب نما شده و گفته انا الحق ! می گویم ، حق را که با چوب و چماق احقاق نمی کنند
؟ مگر چوب می تواند بگوید انا الحق ؟ آنوقت آن ها دو سه تا سرفه می کنند و
سینه صاف می کنند ( شانس من اینجاست که زیاد وبلاگم را شهرت نداده ام ) و
می گویند ، مگر نمی دانی که آن درخت در داستان بعثت موسی که در آیه سی ام
سوره قصص آمده به موسی چه گفت؟
«يا مُوسي اِنِّي اَنَا اللهُ رَبُّ الْعالَمِينِ؛ اي موسي! منم خداوند، پروردگار جهانيان.»
می گویم خوب که چی ؟ می گویند ، روا باشد انا الحق از درختی / چرا نبود روا از نیک بختی
آنجا
است که من می فهمم در برابر این استدلال که هم شعر است و هم آیه باید سکوت
کنم . آنجاست که می فهمم چوب و چماق هم می توانند ادعای خدایی کنند چه
برسد به منصور حلاج و دیگرانی که از ما بهترانند . راستی می دانی به که می
گویند از ما بهتران؟ . . . به تخم جن ها !