تبليغاتX
دیگر آزاری

لات و لوطی بودن هم نیاز به آموزش دارد ! خیلی ها فکر می کنند که لاتند اما فقط عشق لاتی دارند . بعضی ها هم فقط از لات بازی سر پا شاشیدنش را بلدند . به همین دلیل بر آن شدم که لاتی بیاموزانم . چرا که تعلیم و تعلم عبادتست ، امام خمینی ره ! ، و البته هر کس یک کلمه به من بیاموزد مرا بنده ی خود کرده ، پس غلوم هر چی لوطیه با معرفته ! در ضمن زکات علم نشر آن است ، پس نامردم اگه یه چی داشته باشیم و واسه خودمون نیگر داریم . همچنین "ز واره تا گور دانش بجوی " ، خاک پاتیم به مولا .

لاتی سه تا مرحله داره که دوتاش آسونه وو یکیش سخت .  اول ، حرف زدنه لاتیه  ، دویم ، رفتار لاتیه  ، سیم ، مرام لاتی . خیلی ها میان که لات باشن اما تو همون دو تای اول می مونن . یعنی سیمی رو یاد نمی گیرن که از همه سخت تره . شنیدی می گن یارو از لات بازی فقط سر پا شاشیدنشو بلده ، این از هموناس که گفتم . ..

مر حله اول  " حرف زدن لاتی " :

یک - هیش وخت نباهاس " من من " کنی . باهاس همیشه بگی " ما " مث وختی که می گی " ما هستیم "

دو - برای اینکه لحن بیتری داشته باشی باهاس بعضی حرفا رو یه جور دیگه بگی ، مثلا باهاس بدون استثنا صدای " آ  "  رو وختی قبل از حرف " ن " میاد با صدای " وو " عوض کنی مث وختی که می گی " ایرون "

سه - باهاس از فحش دادن نترسی ، اما نباهاس به هر کسی و هر کجا فحش بدی وگرنه لات خوبی نمی شی  به کسایی فحش بده ، فحش خوار مادرا ! ، که بهت بدی کردن مثلا داد بزن " خوارتو گاییدم دیکتاتور "  اینطوری فحش دادن چند تا خوبی داره اول اینکه حسابی دلت خونک می شه ، دیم اینکه وختی با صدای بلند بگی مث این می مونه که نشا دار داغ کردی تو ی .... بگذریم  برو قسمت بعدی

چار - باهاس صدای بلند و کلفت داشته باشی که طرف جلوت جا بزنه . چون معمولا طرف دعوا رو باهاس با زور از میدون به در کنی . به خصوص که طرفت از اون خوارکسه های روزگار باشه که ننه اش هم بهش محرم نیست .

 مرحله دویم ، " رفتار لاتی " :

یک - اول باهاس سر پا شاشیدن رو یاد بیگیری اگر هم زنی و نمی تونی سر پا بشاشی با هاس روی باقی چیزا بیشتر کار کنی . یه وخت نکنه فقط این قسمت رو یاد بیگیری ها ! اصلا بزار ما این قسمت و حذف می کنیم . بی خیال . این ریختی لات خوبی نمی شی .

دو - باهاس خودتو از قید و بند لباس و کفش و نعلین و این جور چیزا خلاص کونی . اون وخت حکمن از آدمایی که لباسای مشخص دارن بدت میاد . چون اونا همه رو میارن تو قید و بند لباسایی که نه به درد زمسون می خوره نه تابسون . آخه یه لات درست و حسابی نباهاس همه زندگیشو ول بکونه فقط به لباس مردم کار داشته باشه . یعنی میتونی پاشنه ی کفشو بخوابونی - یا ور بکشی - لباسایی بپوشی که توش راحتی .

سه - راه رفتن لاتی خودش یه درس کامله . به پاشنه ی کفش بستگی داره . اگه خوابیده باهاس خرت خرت صدا بده ، ولی اگه پاشنه رو ور کشیدی باهاس کارای مهم بکنی . باهاس سرتو بگیری بالا و سینه رو سپر کنی و با چشای وق زده حواست به همه جا باشه .

چار - تیزی ، یه وسیله است که بعضی ها که لات نیستن بهش می گن صلاح سرد . داشتنش خلافه ولی من توی قسمت مرام لاتی برات می گم که تیزی رو کجا باهاس رو کنی .

مرحله سیم  ، مرام لاتی :

یک - باهاس محلتو بپای . هر کار می خوای بکونی بکون ولی توی محل سر به زیر باش . خیلی ها برعکسن . توی محلشون شاخن ولی بیرون محلشون دسته خر هم نیستن . این جور مواقع می گن "سگ جلوی در خونه اش شیره "

دو - باهاس هوای در و همسایه ها رو داشته باشی . زنبیل فلانی رو واسه اش تا در خونه ببری ، انتظار هیچی هم نداشته باشی . یه لات خوب وختی خوبه که کارای خوب بکونه .

سه - باهاس بری زور خونه . باهاس به ورزش باستانی و تندرستی بها بدی . نکنه یه وخت ورزش باستانی رو که  یادگار رستم پهلوان و اسفندیار سلحشور و " کاوه درفش بدسته " کنار بزاری! هر چی که مال اون زمانه خوبه . می گم بر منکرش لعنت ، بگو بیشمار ... دمت گرم .

چار - تیزی ... تیزی رو داداش روی هر کسی بلند نکون . مث فحش که نباهاس به هر کسی بکشی . تیزی خودش حرمت داره . تیزی رو لای قرآن می پیچن . تیزی رو بیست و پنج سال به دیوار آویزون می کونن که زنگ بزنه ولی روی هر کسی بلند نمی کونن . چون اگه بلند کونی و سر کسی رو بشکافی ، اگه صورت کسی خیط بندازی و به ناحق باشه داداش ، باهاس تاوون پس بدی . تاوون سخت . تیزی رو وختی می کشی که پاشنه رو ور کشیده باشی . . .

                                 عزت زیاد !

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در چهارشنبه دوم دی 1388 و ساعت 23:24 |
زن دستمال گل داری به سر بسته بود . کمد دیواری را که باز کرد پروانه های کوچک خاکی رنگ به طرف نور پرواز کردند . زن جیغ کوتاهی کشید و عقب آمد . پروانه ها با بال های کوچک و ضعیف توی فضای اتاق پراکنده شدند و به سمت شیشه های شکسته ی پنجره رفتند .

- این همه پروانه از کجا . . .

زن لنگه ی دیگر کمد را باز کرد . کیسه ی برنج کرم زده ای از صاحب خانه قبلی جا مانده بود . لارو ها پروانه شده بودند .

 

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 21:50 |
وقتی را کنار پیش خدمت های معتاد بانک گذراندن خوب است . آنها که تریاک اعلا می کشند و وقتی حرف می زنند دیگر نمی شود جلویشان را گرفت . "نوری" که پیش خدمت شعبه قبلیم بود وقتی حرف می زد چشم هایش را هم می بست ! من را یاد داستان روباه و خروس می انداخت . چشمی که بی موقع بسته شود و دهانی که بی موقع باز شود ! مواقعی که پیش می آمد که هم صحبت شویم ، یک ریز صحبت می کرد . خوبیش این بود که میان حرف هایش سوال نمی پرسید . می توانستی به حرف هایش گوش نکنی ! چون احتمالا اصلا یادش هم نمی ماند که چی می گفته . می توانم بگویم که عاشق حرف زدن بود . یک روز که قرار بود به دلیلی در شعبه تا دیر بمانیم . " نوری " اینقدر خوشحال بود که با آن صدای تو دماغی و زیر داد زد " می تونیم بمونیم با هم حرف بزنیم " البته اگر من بخواهم این جمله را اصلاح کنم اینطور می گویم " می تونم باهات حرف بزنم " !

این چند روزه هم که تعمیرات شبکه داریم ، با پیش خدمت شعبه جدید هم صحبت شده ام ! از همان هم صحبتی ها . البته کمی خفیف تر از " نوری " . آدم هایی که کلی حرف می زنند و حرفی هم برای گفتن ندارند . خیلی ها اینطورند .

کتابی به نام " بیماری های مدیریتی " می خواندم که مولف بیماری های مدیریتی را با عناوین نسبت دادنی مطرح کرده بود . یکی از آن عناوین " مدیر ملا لغتی " بود ! برایم جالب بود . چون بر طبق شواهد مدیری که در شعبه جدیدمرا مدیریت می کند ( یا نمی کند ) به همین بیماری دچار است . هر چه به او بگویی غلط می گیرد و بدون آنکه در محتوا تغییری بدهد دوباره بازگو می کند . می تواند ساعت ها به زیبایی صحبت کند و حتی درباره ربط دفتر خاطرات من و چگونگی بچه دار شدن مریم مقدس هم نظری بگوید و تفسیر کند . اما منابع شعبه در حال سقوط است .

اینطور به نظرم می آید مشکل ملا لغتی بودن زیاد به پیش خدمت بودن و تریاک اعلا بستگی ندارد . بهتر است قبل از اینکه به ملا لغتی بودن محکوم شوم این نوشته را تمام کنم !

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 22:4 |
پشت شیشه . . .

                        برهنه یی . . .

پانزده سالگیم سر باز می کند .

حسرت کشف هر چه که مرد نیست ،

وقتی که کودکی های حس لامسه

می خواهد همه چیز را به دهان بگیرد .

اما شیشه . . .

                      فقط صاف است ،

و نمی گذارد که هر گز انگشتانم بگویند

مورب چشمانم چه چیز را می کاود .

                   هر چه که مرد نیست .

شاید هم . . .

هرگز پانزده سالگیم را

                      پشت شیشه نبینی !        

                                                           

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 10:34 |
مدتی این مثنوی تاخیر شد / مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو / خون نگردد شیر شیرین خوش شنو

داوود و مینا ، بعد از آن دیر آشنایی و بعد از آن جدایی دوباره به هم برگشتند . رسمی تر ! . . . نامزد شدند ! انگار که جدایی برایشان لازم بود تا دوباره خون ، شیر شیرین شود . که ناسازگاری ها و سو تفاهم ها را کنار بگذارند . تولد پویان برای دوباره برگشتن به هم ، به موقع بود . بنفش مانتوی جدید مینا و گردن بند اتفاقا بنفش داوود که اتفاقا به اسم مینا از ترکیه سوغات خریده بود خوشرنگ بود و برنامه کافی شاپ رفتنمان با حسین و هستی اتفاقی نبود . با رویا بنا گذاشته بودیم که پویان را با ترتیب دادن جشن تولدش ، خانه ما ، خوشحال کنیم . بدون اینکه بداند تدارکات را دیده بودیم و مهمان ها را دعوت کرده بودیم . داوود و مینا و حسین و هستی و حسن و شاهرخ که دوست های رویا هستند . مهرداد هم بود که با خود پویان آمد . رویا خودش کیک پخته بود . خوشمزه بود . مینا دوربینش را آورده بود و مجلس شادی شد . بعد از رفتن بچه ها من و حسین و داوود و مینا رفتیم دوری بزنیم . از کافی شاپ هنر سر درآوردیم و آنجا بود که دو تا قمری دوباره یاد گذشته افتادند و شاید همانجا تصمیم خود را گرفتند و 5 شنبه گذشته نامزد شدند .

امیدوارم که مشکلات پویان و رویا هم حل شود که بتوانند زندگی رسمی را از سر گیرند . مشکلاتی که شاید فرهنگ غلط و درب و داغون برایمان درست کرده . خاله زنک بازی های مردم ، زیاده خواهی خانواده ها ، گرانی همه چیز ، بی کاری و در آمد کم و . . .   . فاصله انداخته و فاصله .

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 16:45 |

سفر جالبی شد . مقصد یکی از ده های اطراف تفرش بود . بین راه تلفن محمود ( دوستی که من هم سفرشان شده بودم ) زنگ خورد که پدر دامادشان توی خوانسار مرده . محمود گفت که ما را می رساند و خودش می رود که به تشییع جنازه برسد . ما معرفتمان اجازه نداد و بنا شد که برویم خانه مادر بزرگ کریمی و  کمی بمانیم  بعد راه بیافتیم  به  سمت خوانسار  .  پیرزن ( مادر بزرگ کریمی  با زبان ترکی شیرین و مهربانیش  ) با فرتوتیش کلی به زحمت افتاده بود . سر شیر تهیه کرده بود برای صبحانه و  شیشه یی آبغوره برای سوغات به ما داد . ناراحت شد که می خواهیم زود برویم .  لاجرم ساعت 3 صبح راه افتادیم  . تا برسیم خوانسار  ، خمین را گذراندیم و 45  کیلومتر تا محلات راه را اشتباه رفتیم ! 40 تای دیگر هم برگشتیم و تا به گلپایگان برویم و از آنجا خوانسار . قودجان . روستای آبادی بود که آب هایش خشک شده بودند و تازه جز شهر خوانسار شده بود . همیشه فکر می کردم که خوانسار شهر خشکی است و بی آب و علف ! بر عکس بود . کاملا برعکس ! مرده را تشییع کردیم و توی قبرستان قودجان به خاک سپردند . مردمان بی شیله و پیله را دیدم که آمده بودند هم شهریشان را به خاک بسپرند . وقتی گفتم که چه جمعیتی آمده برای خاکسپاری ، یکی از پیر مرد ها گفت که امروز جمعه است و همه توی خانه هایشانند و دنبال بهانه می گردند که امروز هم بگذرد . گفتم خوش بگذرد . به ما که خوش گذشت هرچند که برنامه تفریحمان به تشییع جنازه انجامید . عسل خوانسار خردیم و گز و گردو هم برای سوغات چیدیم .

من را یاد سفری که با حسین سجادی و مهدی تهرانی رفتیم آب گرم لاریجان انداخت . برگشتنه حسین گفت که برویم ده ما که اسمش جورد است و از روستاهای شمیرانات یا لواسانات است . مسیرمان را تغییر دادیم که از مسیری که حسین گفته برویم و از جاده هراز بر نگردیم . این شد که هفت رود و هفت دشت و هفت کوه را گذشتیم !  تا برسیم خانه خاله حسین که در جورد ویلا دارد بوی همه چیز می دادیم . دود ، شاش ، هنوانه ، خاک و خستگی . از بعضی جاها گذشتیم که اینقدر ساکت بود که صدای دال ها را از بالای کوه می شنیدیم ! چقدر آواز خواندیم . با چوپان ها خوش و بش کردیم و نان سفت سق زدیم و . . .

خیلی وقت پیش ها ترانه یی سروده بودم :


چون طوفان در سفرم / زاده راهم و رهگذرم

از پایان بی خبرم / در پی عشقم و در به درم

می گذرم ، از هر جا

                         از سر آبی دریاها

می ماند در دریا

                        کشتی طوفان زده تنها

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 18:32 |
"سلام افغانی "جمعه مرد . از وقتی یادم می آید به جز گاراژ ، خانه عوض نکرده بود . مجرد بود و دور از خانه مان مرد . پایش شکسته بود و کمی می شلید . گاهی جلوی مرا می گرفت و می گفت که فلان دکتر جراحیش کرده و الان بهتر است . من هم بروم تا جراحیم کند ! سر سفره های نذری همسایه ها همیشه بشقابی غذا برایش حساب می شد . توی گاراژ ماشین های مردم را می پایید . انگار وحید چاپلاقی رفته بوده که از گاراژ دزدی کند با سلام درگیر شده و افشانه اشک آور توی صورت سلام خالی کرده . پیر مرد دوام نیاورده . وحید هم متواریست . 
+ نوشته شده توسط دیگر آزار در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 19:22 |

همه مردم خوبند . این خیلی حرف اخلاقی است و تا زمانی که خلافش ثابت نشده باشد درست است . این هم خیلی منطقی است . تا زمانی هم که کسی به من بدی نکرده باشد می گویم که آدم خوبی است . اما آدم های افسرده مرا ناراحت می کنند . آدم های افسرده از نظر من به این دلیل افسرده می شوند که :

۱ - زیاد فیلم می بینند !

۲ - وقت زیادی برای فکر کردن دارند !

اما چرا این دو جمله را مثل علمای تاریخ ادبیات با این ایجاز گفتم !؟ به این دلیل که این آدم های افسرده که زیاد فیلم می بینند ، وقتی می بینند که شخصیت محبوبشان توی فیلم ها در مواقع مختلف چطور ژست می گیرد و چه کاری انجام می دهد مدام خودشان را جای او می گذارند! و وقتی در موقعیتی شبیه آن پلان فیلم قرار می گیرند همان رفتار که بازیگر محبوبشان انجام داده انجام می دهند . مثلا سیگاری می گیرانند و به شدت پوک می زنند . دست توی موهایشان می کشند و نفس نفس می زنند . احتمالا خودشان را هم از توی سوراخ دوربین می بینند ! ( خود من از بازی مایکل داگلاس کنار شارون استون توی فیلم غریزه اصلی خیلی خوشم می آید! در صحنه های مشابه هم مثل او بازی می کنم !!) اما این به تنهایی مفهوم افسرده را نمی رساند . جمله دوم را به همین دلیل نوشته ام . این آدم های افسرده که زیاد فیلم می بینند ، مواقع زیادی را بی کارند . یعنی فرصت زیادی دارند که فکر و خیال کنند . توی ذهنشان هر چیزی را هر جور که می خواهند می پردازند . دنیای در حال گردش را چنان می گردانند که سرشان گیج می رود و علت معلول پدیده ها را با هم قاطی می کنند . یا آنقدر آهسته می گردانند که از حرکت باز می ایستد و دنیا برایشان به اتمام می رسد . حالا وقت گیراندن یک سیگار است و . . . !

این آدم های افسرده از هیچ چیزی لذت نمی برند . نه از بالا رفتن از یک کوه یا پایین آمدن یک یویو   و  ورزش ، حتی از دیدن یک آدم شاد . . .  . به همین دلیل مرا ناراحت می کنند .  .  . 

                          چون من یک آدم شادم !!!

شاد باش ای عشق خوش سودای ما / ای طبیب جمله ماعلت های ما 

ای دوای نخوت و ناموس ما / ای تو افلاطون و جالینوس ما

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 16:1 |

پیغمبرانه بگویم !:

یک انسان به عنوان یکی از " نخستی ها "( طبق طبقه بندی زیست شناسیش) یک "انسان ریخت "بسیار باهوش است . و همین هوش او را به دردسر هم انداخته . وقتی دقیق می شوم ، می بینم که ذهن دیگر آزار من هم به عنوان یک انسان درگیر 5 تا دردسر است که سلامتی من را تهدید می کند :

1 - بخل

2 - کینه

3 - آز

4 - حسادت

5 - غرور

حرف هایی قدیمی است که دوباره به ذهن دیگر آزار من رسیده . اما هر چه فکر می کنم می بینم از دیدگاه طبیعی هم این 5 مساله همه بیماری ها را بنیان گذاشته . باقی مسایل یا بهتر است دنبال واژه نگردم و بگویم ، باقی گناهان هم (مثل دروغ ، دزدی ، قتل و . . . ) از همین 5 گناه ریشه می گیرند . اگر کمی فکر کنی به همین نتیجه می رسی . این حرف به این معنی هم می باشد که در حقیقت کسانی که خود را پیغمبر جا زده اند در حقیقت دیگر آزار هایی ( بر اساس تعریف من از دیگر آزار ) بوده اند که همان مسایل طبیعی را که به آن فکر می کرده اند به اسم وحی از جانب خدا عنوان کرده اند .

بنابراین برای یک دیگر آزار " آرام ، خونسرد ، مثبت اندیش ، شاد و سالم " بودن که البته هیچ آدم بیماری هم او را دوست نداشته باشد ! برای خودمان 5 قانون ساده می گذاریم :

1 - بخیل نباش .

2 - کینه توز نباش .

3 - آزمند نباش .

4 - حسود نباش .

5 - مغرور نباش .

اگر این قوانین را قبول و البته باور داری . . .

"به وبلاگ دیگر آزاری خوش آمدی !"


+ نوشته شده توسط دیگر آزار در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 18:46 |
یادم می آید چند سال پیش که می رفتم کارگاه داستان نویسی سید محمود گلابدره یی ( خودش می گفت که "سید محمود" یا " ممو گلی " که عنوان آمریکاییش در آمریکا بود یا " درویش " صدایش کنیم . من می گفتم سید محمود ) یک روز چیز هایی درباره چگونه نوشتن گفت و گفت که بنویسیم . گفتیم چه بنویسیم . گفت هر چه دوست دارید . درباره زن بابای من بنویسید . درباره زن ذلیلی بنویسید .

هر کس چیزی می نوشتیم . میثم ( یکی از بچه های کارگاه ) نوشته بود : به بابای من می گویند زن ذلیل . بابای من مثل سگ از مادرم می ترسد . من نمی دانم که چطور توانسته من را درست کند . من که شک دارم بچه ی این پدر و مادر باشم . هر چه فکرمی کنم نمی توانم راهی پیدا کنم که بابای من توانسته باشد مادرم را سر به راه بیاورد و مرا گردنش بیاندازد که درست کند . جالب نوشته بود . اما بیشتر به خاطر ندارم . همه خندیدیم .

یک روز رفته بودم که مدارک تحصیلیم را از دبیرستانمان بگیرم برای دانشگاه . بچه های جدید تر تازه امتحان زبان داده بودند و خیلی ها قبول نشده بودند . مشغول خوش و بش با معلمان بودم که یک دفعه صدای درشت زنی از توی راهرو همه ساختمان را بر داشت . دیدم زن خیلی چاق چادر سیاه به سر ، شلوار پشمی پا کرده بود و جوراب کلفت سیاه رویش تا روی زانو و داشت خرناس می کشید و می آمد توی دفتر . از سختی راه رفتن عرق کرده بود . داشت معلم زبان را ( آقای طبسی ) نفرین می کرد . . . که الهی خیر نبیند . . . که الهی بچه اش زیر ماشین برود . . . که الهی . . . ( میان فریاد هایش هو . . . هو گریه هم می کرد ) که کجاست تا من فلانش کنم و بهمانش کنم . . . راستش من ترسیدم . صدایش خیلی کلفت و از عصبانیت اصلا تعادل نداشت. جالب اینکه لابه لای حرف هایش فهمیدم که بچه اش نمره قبولی نگرفته و جالب تر اینکه پسرش میثم بود ! من تازه به صحت و سقم ماجرایی که میثم نوشته بودم پی بردم و بهش حق دادم . به پدرش هم حق دادم . بعد با خودم فکر کردم که چه چیزی یک زن لطیف و نحیف رو تبدیل کرده به یک هیولا . . . .

این خاطره را نوشتم که کمی بخندم . که نوشته باشم . دلیل دیگری نداشت .


+ نوشته شده توسط دیگر آزار در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 23:31 |