تبليغاتX
دیگر آزاری
وقتی را کنار پیش خدمت های معتاد بانک گذراندن خوب است . آنها که تریاک اعلا می کشند و وقتی حرف می زنند دیگر نمی شود جلویشان را گرفت . "نوری" که پیش خدمت شعبه قبلیم بود وقتی حرف می زد چشم هایش را هم می بست ! من را یاد داستان روباه و خروس می انداخت . چشمی که بی موقع بسته شود و دهانی که بی موقع باز شود ! مواقعی که پیش می آمد که هم صحبت شویم ، یک ریز صحبت می کرد . خوبیش این بود که میان حرف هایش سوال نمی پرسید . می توانستی به حرف هایش گوش نکنی ! چون احتمالا اصلا یادش هم نمی ماند که چی می گفته . می توانم بگویم که عاشق حرف زدن بود . یک روز که قرار بود به دلیلی در شعبه تا دیر بمانیم . " نوری " اینقدر خوشحال بود که با آن صدای تو دماغی و زیر داد زد " می تونیم بمونیم با هم حرف بزنیم " البته اگر من بخواهم این جمله را اصلاح کنم اینطور می گویم " می تونم باهات حرف بزنم " !

این چند روزه هم که تعمیرات شبکه داریم ، با پیش خدمت شعبه جدید هم صحبت شده ام ! از همان هم صحبتی ها . البته کمی خفیف تر از " نوری " . آدم هایی که کلی حرف می زنند و حرفی هم برای گفتن ندارند . خیلی ها اینطورند .

کتابی به نام " بیماری های مدیریتی " می خواندم که مولف بیماری های مدیریتی را با عناوین نسبت دادنی مطرح کرده بود . یکی از آن عناوین " مدیر ملا لغتی " بود ! برایم جالب بود . چون بر طبق شواهد مدیری که در شعبه جدیدمرا مدیریت می کند ( یا نمی کند ) به همین بیماری دچار است . هر چه به او بگویی غلط می گیرد و بدون آنکه در محتوا تغییری بدهد دوباره بازگو می کند . می تواند ساعت ها به زیبایی صحبت کند و حتی درباره ربط دفتر خاطرات من و چگونگی بچه دار شدن مریم مقدس هم نظری بگوید و تفسیر کند . اما منابع شعبه در حال سقوط است .

اینطور به نظرم می آید مشکل ملا لغتی بودن زیاد به پیش خدمت بودن و تریاک اعلا بستگی ندارد . بهتر است قبل از اینکه به ملا لغتی بودن محکوم شوم این نوشته را تمام کنم !

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 22:4 |
پشت شیشه . . .

                        برهنه یی . . .

پانزده سالگیم سر باز می کند .

حسرت کشف هر چه که مرد نیست ،

وقتی که کودکی های حس لامسه

می خواهد همه چیز را به دهان بگیرد .

اما شیشه . . .

                      فقط صاف است ،

و نمی گذارد که هر گز انگشتانم بگویند

مورب چشمانم چه چیز را می کاود .

                   هر چه که مرد نیست .

شاید هم . . .

هرگز پانزده سالگیم را

                      پشت شیشه نبینی !        

                                                           

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 10:34 |
مدتی این مثنوی تاخیر شد / مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو / خون نگردد شیر شیرین خوش شنو

داوود و مینا ، بعد از آن دیر آشنایی و بعد از آن جدایی دوباره به هم برگشتند . رسمی تر ! . . . نامزد شدند ! انگار که جدایی برایشان لازم بود تا دوباره خون ، شیر شیرین شود . که ناسازگاری ها و سو تفاهم ها را کنار بگذارند . تولد پویان برای دوباره برگشتن به هم ، به موقع بود . بنفش مانتوی جدید مینا و گردن بند اتفاقا بنفش داوود که اتفاقا به اسم مینا از ترکیه سوغات خریده بود خوشرنگ بود و برنامه کافی شاپ رفتنمان با حسین و هستی اتفاقی نبود . با رویا بنا گذاشته بودیم که پویان را با ترتیب دادن جشن تولدش ، خانه ما ، خوشحال کنیم . بدون اینکه بداند تدارکات را دیده بودیم و مهمان ها را دعوت کرده بودیم . داوود و مینا و حسین و هستی و حسن و شاهرخ که دوست های رویا هستند . مهرداد هم بود که با خود پویان آمد . رویا خودش کیک پخته بود . خوشمزه بود . مینا دوربینش را آورده بود و مجلس شادی شد . بعد از رفتن بچه ها من و حسین و داوود و مینا رفتیم دوری بزنیم . از کافی شاپ هنر سر درآوردیم و آنجا بود که دو تا قمری دوباره یاد گذشته افتادند و شاید همانجا تصمیم خود را گرفتند و 5 شنبه گذشته نامزد شدند .

امیدوارم که مشکلات پویان و رویا هم حل شود که بتوانند زندگی رسمی را از سر گیرند . مشکلاتی که شاید فرهنگ غلط و درب و داغون برایمان درست کرده . خاله زنک بازی های مردم ، زیاده خواهی خانواده ها ، گرانی همه چیز ، بی کاری و در آمد کم و . . .   . فاصله انداخته و فاصله .

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 16:45 |

سفر جالبی شد . مقصد یکی از ده های اطراف تفرش بود . بین راه تلفن محمود ( دوستی که من هم سفرشان شده بودم ) زنگ خورد که پدر دامادشان توی خوانسار مرده . محمود گفت که ما را می رساند و خودش می رود که به تشییع جنازه برسد . ما معرفتمان اجازه نداد و بنا شد که برویم خانه مادر بزرگ کریمی و  کمی بمانیم  بعد راه بیافتیم  به  سمت خوانسار  .  پیرزن ( مادر بزرگ کریمی  با زبان ترکی شیرین و مهربانیش  ) با فرتوتیش کلی به زحمت افتاده بود . سر شیر تهیه کرده بود برای صبحانه و  شیشه یی آبغوره برای سوغات به ما داد . ناراحت شد که می خواهیم زود برویم .  لاجرم ساعت 3 صبح راه افتادیم  . تا برسیم خوانسار  ، خمین را گذراندیم و 45  کیلومتر تا محلات راه را اشتباه رفتیم ! 40 تای دیگر هم برگشتیم و تا به گلپایگان برویم و از آنجا خوانسار . قودجان . روستای آبادی بود که آب هایش خشک شده بودند و تازه جز شهر خوانسار شده بود . همیشه فکر می کردم که خوانسار شهر خشکی است و بی آب و علف ! بر عکس بود . کاملا برعکس ! مرده را تشییع کردیم و توی قبرستان قودجان به خاک سپردند . مردمان بی شیله و پیله را دیدم که آمده بودند هم شهریشان را به خاک بسپرند . وقتی گفتم که چه جمعیتی آمده برای خاکسپاری ، یکی از پیر مرد ها گفت که امروز جمعه است و همه توی خانه هایشانند و دنبال بهانه می گردند که امروز هم بگذرد . گفتم خوش بگذرد . به ما که خوش گذشت هرچند که برنامه تفریحمان به تشییع جنازه انجامید . عسل خوانسار خردیم و گز و گردو هم برای سوغات چیدیم .

من را یاد سفری که با حسین سجادی و مهدی تهرانی رفتیم آب گرم لاریجان انداخت . برگشتنه حسین گفت که برویم ده ما که اسمش جورد است و از روستاهای شمیرانات یا لواسانات است . مسیرمان را تغییر دادیم که از مسیری که حسین گفته برویم و از جاده هراز بر نگردیم . این شد که هفت رود و هفت دشت و هفت کوه را گذشتیم !  تا برسیم خانه خاله حسین که در جورد ویلا دارد بوی همه چیز می دادیم . دود ، شاش ، هنوانه ، خاک و خستگی . از بعضی جاها گذشتیم که اینقدر ساکت بود که صدای دال ها را از بالای کوه می شنیدیم ! چقدر آواز خواندیم . با چوپان ها خوش و بش کردیم و نان سفت سق زدیم و . . .

خیلی وقت پیش ها ترانه یی سروده بودم :


چون طوفان در سفرم / زاده راهم و رهگذرم

از پایان بی خبرم / در پی عشقم و در به درم

می گذرم ، از هر جا

                         از سر آبی دریاها

می ماند در دریا

                        کشتی طوفان زده تنها

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 18:32 |
"سلام افغانی "جمعه مرد . از وقتی یادم می آید به جز گاراژ ، خانه عوض نکرده بود . مجرد بود و دور از خانه مان مرد . پایش شکسته بود و کمی می شلید . گاهی جلوی مرا می گرفت و می گفت که فلان دکتر جراحیش کرده و الان بهتر است . من هم بروم تا جراحیم کند ! سر سفره های نذری همسایه ها همیشه بشقابی غذا برایش حساب می شد . توی گاراژ ماشین های مردم را می پایید . انگار وحید چاپلاقی رفته بوده که از گاراژ دزدی کند با سلام درگیر شده و افشانه اشک آور توی صورت سلام خالی کرده . پیر مرد دوام نیاورده . وحید هم متواریست . 
+ نوشته شده توسط دیگر آزار در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 19:22 |

همه مردم خوبند . این خیلی حرف اخلاقی است و تا زمانی که خلافش ثابت نشده باشد درست است . این هم خیلی منطقی است . تا زمانی هم که کسی به من بدی نکرده باشد می گویم که آدم خوبی است . اما آدم های افسرده مرا ناراحت می کنند . آدم های افسرده از نظر من به این دلیل افسرده می شوند که :

۱ - زیاد فیلم می بینند !

۲ - وقت زیادی برای فکر کردن دارند !

اما چرا این دو جمله را مثل علمای تاریخ ادبیات با این ایجاز گفتم !؟ به این دلیل که این آدم های افسرده که زیاد فیلم می بینند ، وقتی می بینند که شخصیت محبوبشان توی فیلم ها در مواقع مختلف چطور ژست می گیرد و چه کاری انجام می دهد مدام خودشان را جای او می گذارند! و وقتی در موقعیتی شبیه آن پلان فیلم قرار می گیرند همان رفتار که بازیگر محبوبشان انجام داده انجام می دهند . مثلا سیگاری می گیرانند و به شدت پوک می زنند . دست توی موهایشان می کشند و نفس نفس می زنند . احتمالا خودشان را هم از توی سوراخ دوربین می بینند ! ( خود من از بازی مایکل داگلاس کنار شارون استون توی فیلم غریزه اصلی خیلی خوشم می آید! در صحنه های مشابه هم مثل او بازی می کنم !!) اما این به تنهایی مفهوم افسرده را نمی رساند . جمله دوم را به همین دلیل نوشته ام . این آدم های افسرده که زیاد فیلم می بینند ، مواقع زیادی را بی کارند . یعنی فرصت زیادی دارند که فکر و خیال کنند . توی ذهنشان هر چیزی را هر جور که می خواهند می پردازند . دنیای در حال گردش را چنان می گردانند که سرشان گیج می رود و علت معلول پدیده ها را با هم قاطی می کنند . یا آنقدر آهسته می گردانند که از حرکت باز می ایستد و دنیا برایشان به اتمام می رسد . حالا وقت گیراندن یک سیگار است و . . . !

این آدم های افسرده از هیچ چیزی لذت نمی برند . نه از بالا رفتن از یک کوه یا پایین آمدن یک یویو   و  ورزش ، حتی از دیدن یک آدم شاد . . .  . به همین دلیل مرا ناراحت می کنند .  .  . 

                          چون من یک آدم شادم !!!

شاد باش ای عشق خوش سودای ما / ای طبیب جمله ماعلت های ما 

ای دوای نخوت و ناموس ما / ای تو افلاطون و جالینوس ما

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 16:1 |

پیغمبرانه بگویم !:

یک انسان به عنوان یکی از " نخستی ها "( طبق طبقه بندی زیست شناسیش) یک "انسان ریخت "بسیار باهوش است . و همین هوش او را به دردسر هم انداخته . وقتی دقیق می شوم ، می بینم که ذهن دیگر آزار من هم به عنوان یک انسان درگیر 5 تا دردسر است که سلامتی من را تهدید می کند :

1 - بخل

2 - کینه

3 - آز

4 - حسادت

5 - غرور

حرف هایی قدیمی است که دوباره به ذهن دیگر آزار من رسیده . اما هر چه فکر می کنم می بینم از دیدگاه طبیعی هم این 5 مساله همه بیماری ها را بنیان گذاشته . باقی مسایل یا بهتر است دنبال واژه نگردم و بگویم ، باقی گناهان هم (مثل دروغ ، دزدی ، قتل و . . . ) از همین 5 گناه ریشه می گیرند . اگر کمی فکر کنی به همین نتیجه می رسی . این حرف به این معنی هم می باشد که در حقیقت کسانی که خود را پیغمبر جا زده اند در حقیقت دیگر آزار هایی ( بر اساس تعریف من از دیگر آزار ) بوده اند که همان مسایل طبیعی را که به آن فکر می کرده اند به اسم وحی از جانب خدا عنوان کرده اند .

بنابراین برای یک دیگر آزار " آرام ، خونسرد ، مثبت اندیش ، شاد و سالم " بودن که البته هیچ آدم بیماری هم او را دوست نداشته باشد ! برای خودمان 5 قانون ساده می گذاریم :

1 - بخیل نباش .

2 - کینه توز نباش .

3 - آزمند نباش .

4 - حسود نباش .

5 - مغرور نباش .

اگر این قوانین را قبول و البته باور داری . . .

"به وبلاگ دیگر آزاری خوش آمدی !"


+ نوشته شده توسط دیگر آزار در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 18:46 |
یادم می آید چند سال پیش که می رفتم کارگاه داستان نویسی سید محمود گلابدره یی ( خودش می گفت که "سید محمود" یا " ممو گلی " که عنوان آمریکاییش در آمریکا بود یا " درویش " صدایش کنیم . من می گفتم سید محمود ) یک روز چیز هایی درباره چگونه نوشتن گفت و گفت که بنویسیم . گفتیم چه بنویسیم . گفت هر چه دوست دارید . درباره زن بابای من بنویسید . درباره زن ذلیلی بنویسید .

هر کس چیزی می نوشتیم . میثم ( یکی از بچه های کارگاه ) نوشته بود : به بابای من می گویند زن ذلیل . بابای من مثل سگ از مادرم می ترسد . من نمی دانم که چطور توانسته من را درست کند . من که شک دارم بچه ی این پدر و مادر باشم . هر چه فکرمی کنم نمی توانم راهی پیدا کنم که بابای من توانسته باشد مادرم را سر به راه بیاورد و مرا گردنش بیاندازد که درست کند . جالب نوشته بود . اما بیشتر به خاطر ندارم . همه خندیدیم .

یک روز رفته بودم که مدارک تحصیلیم را از دبیرستانمان بگیرم برای دانشگاه . بچه های جدید تر تازه امتحان زبان داده بودند و خیلی ها قبول نشده بودند . مشغول خوش و بش با معلمان بودم که یک دفعه صدای درشت زنی از توی راهرو همه ساختمان را بر داشت . دیدم زن خیلی چاق چادر سیاه به سر ، شلوار پشمی پا کرده بود و جوراب کلفت سیاه رویش تا روی زانو و داشت خرناس می کشید و می آمد توی دفتر . از سختی راه رفتن عرق کرده بود . داشت معلم زبان را ( آقای طبسی ) نفرین می کرد . . . که الهی خیر نبیند . . . که الهی بچه اش زیر ماشین برود . . . که الهی . . . ( میان فریاد هایش هو . . . هو گریه هم می کرد ) که کجاست تا من فلانش کنم و بهمانش کنم . . . راستش من ترسیدم . صدایش خیلی کلفت و از عصبانیت اصلا تعادل نداشت. جالب اینکه لابه لای حرف هایش فهمیدم که بچه اش نمره قبولی نگرفته و جالب تر اینکه پسرش میثم بود ! من تازه به صحت و سقم ماجرایی که میثم نوشته بودم پی بردم و بهش حق دادم . به پدرش هم حق دادم . بعد با خودم فکر کردم که چه چیزی یک زن لطیف و نحیف رو تبدیل کرده به یک هیولا . . . .

این خاطره را نوشتم که کمی بخندم . که نوشته باشم . دلیل دیگری نداشت .


+ نوشته شده توسط دیگر آزار در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 23:31 |

چه کسی چرند می گوید . . . چه کسی چرند نمی گوید ؟

اینجا نشسته ام و به چیزی شبیه منجی ، به نام امام زمان فکر می کنم ! به آدمی که یه روزی میاد و جهان رو پر از عدل و داد میکنه . ( البته تو روایت ها اومده که یه سری ها رو هم گردن می زنه که به صورت کاملا اتفاقی بیشتر مردم دنیا رو تشکیل می دهند !! ) نمی دانم اگر همین فردا . . . فردا نه ، جمعه ی همین هفته  آدم خوش سیمایی پشت تریبون نماز جمعه بگه که من امام زمانم ! و من باور نکنم . البته بیشتر مردم دنیا هم باور نکنند و از قضا اون آدمی که گفتم ، خیلی هم امکانات و ابزار فشار داشته باشه . مثل بمب اتم ، مثل سلاح میکروبی ، بمب فسفری ، جنگنده ، بمب افکن . . . . و بزنه بیشتر مردم دنیا رو بکشه چون امام زمانه ، می خواد دنیا رو پر از عدل و داد کنه ! و بخواد من رو هم بکشه چون باور نکرده ام که هست . اون وقت این بابا که دیگه واسه من امام زمان نیست ، یه جلاده دروغگو ه . باور کنید اگه یه اسلحه بهم بدهند ترتیبی می دهم که سر یه فرصت مناسب مغزشو بریزم روی زمین . که یه دنیا از دستش راحت بشن . امام زمانه که امام زمانه . هیتلره که هیتلره . چنگیزه که چنگیزه . محمود غرنویه که محمود غزنویه . من چه گناهی کرده ام که نمی شناسمش . اصلا چطور باید بشناسمش . چطور باید کسی رو بشناسم که عدلی رو در جهان برقرار می کنه فقط برای یه عده خاص . یعنی آنهایی که زنده می مانند . آیا کسانی که امروز در کل دنیا دنبال برقراری عدالت بوده اند کاری بیشتر از آن انجام داده اند . کاری بیشتر از اینکه عدالت را برای عده یی خاص بوجود بیاورند ؟ و عده ی دیگر سرشان بی کلاه بماند ؟ من که فکر می کنم با این وجود ، این ها در حق مردم مشفق ترند . چون لااقل تصمیم به کشتن بیشتر مردم جهان را ندارند . می گذارند که خودشان بمیرند !!

 یکی به من پاسخی بدهد . من چطور باید او را بشناسم ؟ آیا وقتی که او را شناختم و آمدم لای آن حداقلی که زنده می مانند ، به جز من کس دیگری هم از مرگ نجات پیدا کرده ؟ آیا باز هم عدالتی برقرار شده ؟!

 

 

+ نوشته شده توسط دیگر آزار در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 23:49 |
درباره عرفان و تصوف داشتم فکر می کردم . آنوقت ها که دبیرستان درس می خواندم ، دانستن درباره اش برایم جذاب بود . این روز ها هم حال هوای سنت دارم . با دوستانم بحث های جدی می کنم . روی فرش می نشینم . آخر حرف هایم می گویم " ان شاء الله " ! کتاب هم نمی خوانم ! مدیریت دایره صندوق بانک را با کتاب سعدی تمرین می کنم - آنجا که می گوید

                                                                      ندهد هوشمند روشن رای/ به فرومایه کارهای خطیر

                                                                      بوریا باف اگرچه بافنده است/ نبرندش به کارگاه حریر

و با اربابان رجوع هم به سنت برخورد می کنم ،

                                                                             آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من
                                                                             آن منم گر در میان خاک و خون  بینی  سری

به هر حال این کتاب ها سال های سال فرهنگ را شکل داده و بسیار دیده ام که همین حرف ها به تنهایی جای استدلال را گرفته . خیلی از بزرگان در تصدیق حرف هایشان از آن استفاده می کنند . مثلا منصور حلاج گفت ، انا الحق - که او را گرفتند و روز اول بکشتند و دوم روز آتش زدند و روز سوم خاکسترش را بر باد دادند یعنی عشق اینست - که کلی جنجال در تاریخ تصوف و عرفان درست کرده و یکی گفته که خوب بوده و یکی گفته نه (مولانا سهره وردی در فلسفه اشراق به منصور خرده گرفته که نتوانست منظورش را بگوید و به ابن سینا هم خرده گرفته که حرف دهنش را نمی فهمیده و من نمی دانم که چرا سهره وردی را گرفتند و سرش را زیر آب کرده اند )

اما این روز ها هم که به دور و برم نگاه می کنم می بینم کلی از مردم بی خود و بی جهت کشته شده اند . چرا که یکی ازمابهتران شب سنگین خوابیده و خواب نما شده و گفته انا الحق ! می گویم ، حق را که با چوب و چماق احقاق نمی کنند ؟ مگر چوب می تواند بگوید انا الحق ؟ آنوقت آن ها دو سه تا سرفه می کنند و سینه صاف می کنند ( شانس من اینجاست که زیاد وبلاگم را شهرت نداده ام ) و می گویند ، مگر نمی دانی که آن درخت در داستان بعثت موسی که در آیه سی ام سوره قصص آمده به موسی چه گفت؟

«يا مُوسي اِنِّي اَنَا اللهُ رَبُّ الْعالَمِينِ؛ اي موسي! منم خداوند، پروردگار جهانيان.»

می گویم خوب که چی ؟ می گویند ، روا باشد انا الحق از درختی / چرا نبود روا از نیک بختی

آنجا است که من می فهمم در برابر این استدلال که هم شعر است و هم آیه باید سکوت کنم . آنجاست که می فهمم چوب و چماق هم می توانند ادعای خدایی کنند چه برسد به منصور حلاج و دیگرانی که از ما بهترانند . راستی می دانی به که می گویند از ما بهتران؟ . . . به تخم جن ها !


+ نوشته شده توسط دیگر آزار در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 22:31 |